ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

گردش ریحانه تو یه روز تعطیل

دیروز یعنی روز جمعه من و تو و بابایی بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم تصمیم گرفتیم برا ناهار بریم بیرون از شهر. بعد از اینکه وسایل رو آماده کردیم همگی سوار شدیم و راه افتادیم . جایی که واسه رفتن در نظر گرفته بودیم روستای کارده بود. یعنی نزدیکای سد کارده. من و بابایی ٢ سال پیش اونجا رفته بودیم و حسابی بهمون خوش گذشته بود برا همین حالا میخواستیم ٣نفری به اونجا بریم و تو هم طبیعت اونجا رو ببینی و لذت ببری. وااااااااااااای که چه جای قشنگی بود. خیلی سرسبز و باصفا پر از باغهای درختای مختلفی مثل:زردآلو، آلو، سیب...  ما هم رفتیم تو یکی از این باغ ها و بساط ناهار رو اماده کردیم و با اینکه تو رو نمیتونستیم یه جا نگهداریم تا ناهار بخوریم ، از هر...
16 ارديبهشت 1391

یه بوس کوچولو از طرف ریحانه برا بابایی

سلام عزیز دلم، مهربونم ریحانه جون این روزا ماشالا هزار ماشالا خیلی خیلی نسبت به قبل شیرین تر شدی و هرروز به شیرین کاری هات داره اضافه میشه.یکی دو روزه وقتی دنبالم میای و من مشغول کارام هستم تو  بهم میگی مَ مَ .... (یعنی صدام میکنی و میگی بهم توجه کن) الهی مامانی فدای این حرف زدنت بشه. چقدر شیرین منو صدا میکنی . اینجوری من میام بغلت میکنم ، محکم محکم و بوسه بارونت میکنم. آخه با بغل کردن تو به لذت بی پایانی میرسم . اصلا داشتن تو و بوییدنت و بوسیدنت قابل توصیف نیست. ایشالا خدا به همه ی کسایی که آرزوی داشتن یه فرشته کوچولو ، تو زندگیشون رو دارن، نظر کنه و اونا رو به آرزوشون برسونه .ایشالا......  تازه بوسیدن هم یاد گرفتی ولی فقط صدا...
12 ارديبهشت 1391

ریحانه و سرزمین عجایب

هفته پیش بعد از مدت ها موفق شدیم بریم سرزمین عجایب ، با دوستت که 5 ماه از تو بزرگتره ،"هستی". یه جایی پر اسباب بازی و بازیهای کودکانه و هیاهو. تو همینجور مات و مبهوت مونده بودی به دور و برت نگاه میکردی .من عاشق اینجور نگاه کردنتم نفسی مامان .خیلی دوست داشتم بتونی تو هم ، تو بازیهای مختلف شرکت کنی ولی حیف که هنوز کوچولویی و بهت این اجازه رو نمیدن.در عوض ما کلی بازی کردیم به جای شما،و خیلی بهمون خوش گذشت.البته با تو و هستی هم سوار قطار بچه ها شدیم و حسابی چرخیدیم ومن برات شعر خوندم. همون شعری که تو مرتب گوشش میدی و خیلی دوسش داری: قطار بچه ها قشنگ ترین قطار دنیاست....هوهو چی چی...         &nb...
9 ارديبهشت 1391

ریحانه و یه عالمه عکس خاطره انگیز

الهی مامانی به قربونت بره این عکس رو چند ساعت بعد از تولدت ازت گرفتیم با اومدنت خونمون رو پر از نور و شادی کردی دلبر مامان. تو این عکس، ٣ روز از تولدت میگذره آماده شدی بریم برا آزمایش تیروئید.الهی دورت بگردم نفس مامان، از قوزک پات خون گرفتن و تو برای اولین بار حسابی گریه کردی عکس ششمین روز تولدت با عروسکی که هم قد خودته . حالا جگیر مامان کدوم یکیه؟ اگه گفتی؟ این اولین حموم رفتن تو هستش. وقتی که ٨ روزه بودی نافت افتاد و ما فرداش تونستیم تو رو به حموم ببریم یعنی تو ، تو این عکس ٩ روزه هستی عسلی مامان. این عکس جشن تولد یک ماهگیته. البته جشن رو همزمان با روز تولد خاله اکرم که ١٦شهریوره برات گرفتیم(٢روز زودتر). ...
7 ارديبهشت 1391

تولد عسل ما و ماجراهاش تا به امروز

...تا اینجا تعریف کردم که ریحانه ما، این گل بهشتی ، بعد از گذروندن ٩ ماه بارداری به دنیا اومد. با وزن 2600 کیلوگرم و قد 47 سانتی متر . یه فرشته کوچولویِ ریزه میزه. الهی من فدای قد وبالات شم. من که هر چی نگات میکردم سیر نمیشدم.الان هم هنوز همون حس رو دارم، تازه بیشتر هم شده.بابایی هم همینجور دور و برت می چرخید. خیلی خیلی دوست داشت بغلت کنه آخه 9 ماه انتظار کشیده بود تا همچین روزی برسه و عزیز دلشو ، یکی یه دونه شو بغل کنه و بو کنه و ببوسه... مامان جون وخاله اکرم هم که سر از پا نمیشناختن و تازههههههههههههه بقیه خانواده هم تو دزفول منتظر بودن که ما زودی بریم اونجا و گل نوشکفته ما رو ببینن. ما بعد از 11 روز همگی سوار هواپیما شدیم و حر...
2 ارديبهشت 1391

ریحانه گلی

 نمیدونم از کجا شروع کنم..... بعد از اینکه من وبابایی تصمیم گرفتیم که یه نی نی داشته باشیم دقیقا در تاریخ 89/9/9 بود که فهمیدیم تو ،عشق ما ،تو دلم هستی. نمیدونی اون روز چه حس خوبی به سراغمون اومده بود. باورمون نمیشد که خدا لطفش رو در حقمون تموم کرده و میخواد یه فرشته آسمونی بهمون هدیه بده. خیلی خیلی از بودن و داشتنت خوشحال بودیم. به اولین کسایی که خبر دادیم آقا جون و مامان جون بودن. اونا هم حسابی ذوق کرده بودن آخه میدونی گلم همه منتظر اومدنت بودن وقتی رفتم پیش دکتر، به من گفت که تو قراره 20 مرداد سال 90 به این دنیای زیبا قدم بذاری و زندگیمون رو با وجودت چراغونی کنی انتظار کشیدن برا دیدنت خیلی سخت بود ولی بالاخره تموم شد....
1 ارديبهشت 1391